شهيد به سبب خدمت به انسان ها، بر آنها حقّي پيدا ميكند كه با هيچ حقّي قابل مقايسه نيست، زيرا ديگران در شرايطي مساعد فعّاليّت ميكنند،امّا شهيد با فداكاري،از خود گذشتگي وبا سوختن وساختن و خاكستر شدن محيط را براي ديگران مساعد ميكند؛ به گفته ی شهيد مرتضي مطهّري « مثل شهيد،مثل شمع است كه خدمتش از نوع سوختن و فاني شدن و پرتو افكندن است تا ديگران در اين پرتو كه به بهاي نيستي او تمام شده بنشينند و آسايش بيابند و كار خويش را انجام دهند. آري شهدا شمع محفل بشريّتند، سوختند و محفل بشريت را روشن كردند، اگر اين محفل تاريك ميماند، هيچ دستگاهي نمي توانست كار خود را آغاز كند يا ادامه دهد».2 متأسّفانه برخي اين نور بخشي وبه حق پيوستگي را درك نمي كنند ومقام شهداراانكار مينمایند؛ازاين روحضرت حق ميفرمايد: « ولا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله اموات بل احياء ولكن لا تشعرون». كسي كه در راه خدا كشته شد، مرده مپنداريد، بلكه او زنده جاويد است ، ولي شما حقيقت را در نخواهيد يافت.3 شهيد به چنان جايگاهي دست مييابد كه او را به بالاترين مرتبةی نيكي ها ميرساند: آن گونه كه حضرت امام صادق(ع)مي فرمايند:« من النبي (ص) قال:« كل بر بر حتي يقتل الرجل في سبيل الله فاذا قتل في سبيل الله عزوجل فليس فوقه بر»، بالاتر هر نيكي، نيكي ديگري است تا آدمي در راه خدا كشته شود وهرگاه در راه خدا كشته شد، بالاتر از آن نيكي وجود ندارد. 4
همچنين از امام باقر(ع) روايت شده كه فرمود:« ان علي بن الحسين (ع) كان يقول قال رسول الله (ص): ما من قطره احب الي الله عزوجل من قطره دم في سبيل الله». هيچ قطره اي نزد خدا محبوب تر از قطره خوني كه در راه خدا ريخته ميشود نيست. 5 « شهادت به حكم اين كه عملي آگاهانه واختياري است و در راه هدفي مقدّس است واز هر گونه انگيزه خود گرايانه منزّه ومبرّا است، تحسين برانگيز وافتخار آميزاست وعملي قهرمانانه تلقّي ميشود. در ميان انواع مرگ وميرها تنها اين نوع مرگ است كه از حيات وزندگي برتر ومقدّس تر وعظيم تر وفخيم تر است.»6
مسلم است كه فقط شهادت نيست كه شهدا را در جايگاهي بس والا قرار ميدهد، بلكه آنان بر اساس شايستگي ها ولياقتهاي خود به اين مقام دست يافته اند؛آن گونه كه امام علي (ع) وقتي خبر تهاجم سربازان معاویه، به شهر انبار را شنيد وسستي مردم به امام (ع) ابلاغ شد، در خطبه اي فرمود:« جهاد در راه خدا دري از درهاي بهشت است كه خدا آن را بر روي دوستان مخصوص خود گشوده است، جهاد لباس تقوا، زره محكم و سپر مطمئن خداوند است. كسي كه جهاد را ناخوشايند دانسته وترك كند،خدا لباس ذلّت وخواري بر او ميپوشاند ودچار بلا ومصيبت ميشود و كوچك وذليل ميگردد. دل او در پرده ی گمراهي مانده ، حق از او روي ميگرداندوبه جهت ترك جهاد به خواري محكوم واز عدالت محروم ميشود.»7
شهيد درمثنوي
دفتر اول
گفتن پيغامبر _ عليه السّلام _ به گوش ركابدار امير المؤمنين _ كرم الله وجهه _ كي كشتن علي بر دست او خواهد بودن...
اين حكايت در آغاز از زاويه ديد *اول شخص نقل ميگرددو امير المؤمنين علي (ع) راوي آن است: رسول خدا(ص) از طريق وحي الهي، مرا آگاه كرد كه سرانجام،قتل من به دست ركابدارم، ابن ملجم، است و در گوش او گفت: « روزي فرا ميرسد كه تو علي(ع) را ميكشي.» ابن مجلم از آن روز پيوسته ميگويد:«مرا بكش!»، امّا من چنين پاسخ ميدهم كه وقتي سرنوشتم اين است كه به دست تو كشته نشوم، چگونه در برابر قضاي حق، تدبير وچاره اي بيانديشيم؟» او در برابرم به زمين ميافتد:«كريما! به خاطر خدا مرا دو نيم كن تا اين فرجام بد برايم پيش نيايد؛ تو جان مني،اگر تو را بكشم، جان من براي جان جانم دوزخي ميشود.»
- برو كه جفّ القلم بما هو كائن 8، قلم تقدير، سرنوشت ها را مقدّر كرده است و از آن قلم بسياري از قدرت ها سرنگون ميگردند. من از تو هيچ كينه اي در دل ندارم، زيرا ابزار حق تعالي هستي، چگونه ابزار حق را سرزنش نمايم؟!
از اين پس حكايت از زاويه ديد سوم شخص نقل ميشود و راوي خود مولوي است؛ ابن ملجم پرسيد:« اگر چنين است، پس چرا قاتل بايد قصاص شود؟» علي (ع) فرمود:« قصاص هم از جانب حق تعالي است واين رازي است نهان كه هر كس نمي تواند آن را درك نمايد. اگر حضرت حق ، حكم سابق را با حكم لاحق، لغو نمايد؛ از آن اقسام باغهاي اسرار وحقايق را به وجود ميآورد. او در قهر و لطف يگانه ومالك تدبير تمام قلمروهاي وجود است.»
آن گاه راوي با ذكر مثال هايي؛ ازجمله اين كه: اگر باغبان شاخههاي بي فايده ی درختي را قطع ميكند ، براي آن است كه درخت رشد كندو بارور گردد، اگر او علفهاي هرز را ميكند، براي آن است كه باغ و ميوه هايش سبز وخرّم شوندو.... به اين نتيجه ميرسد كه اگر حق تعالي وسيله و سببي را از ميان بر ميدارد، بهتر از آن را جايگزينش مينمايد؛ چرا كه آفرينش بر مبناي تكامل حقيقي بنيان نهاده شده است.
مولانا كمال ها را نهفته در درون نقص ها ميداند؛ چنانكه شهيدان نيز با كشته شدن وفناي ظاهري به بقاي جاوداني ميرسند. آن گاه كه شهدا در راه حق جانشان را از دست دادند، روزي خور بارگاه الهي ميگردند و به عطايي كه خدا بدانان داده شاد مانند:
« بس زيادتها، درون نقص هاست / مر شهيدان را، حيات اندر فناست /چون بريده گشت حلق رزق خوار/ يرزقون فرحين شد گوار»9
اگر گلوي انساني در راه حق بريده شود، به مرتبه اي بسيار والا دست مييابد. براي چنين كسي، گلوي سومي پديد ميآيد و غذاي او شراب حق وانوارربّاني است، گلوي بريده اي از شراب حق مينوشد كه از اين جهان فاني ،رسته و در اثبات وجود حق، فاني شده باشد:
« حلق حيوان چو بريده شد به عدل / حلق انسان رست و افزون گشت فضل /حلق انسان چون ببّرد،هين ببين / تا چه زايد ؟ كن قياس آن بدين / حلق ثالث زايدو، تيما ر او/ شربت حق باشد وانوار او /حلق ببريده خورد شربت، ولي / حلق از لارسته مرده در بلي »10.
آن گاه مولانا به دون همتان كوته دست نهيب ميزند كه تا كي ميخواهيد حيات جانتان را به نان وطعام محدود كنيد؟ اگر ميبينيد كه مانند درخت بيد، ميوه و ثمره نداريد؛ بدين جهت است كه به خاطر نان سپيد ومسائل پست دنيوي آبرويتان را برده ايد:
« بس كن اي دون همت كوته بنان / تا كيت باشد حيات جان به نان ؟/زان ندارد ميوه اي، مانند بيد/ كآب رو بردي پي نان سپيد »
دفتر دوم
ـ حلوا خريدن شيخ احمد خضرويه ـ قدس الله سره العزيز ـ جهت غريمان به الهام حق.
اين حكايت از زاويه ديد سوم شخص نقل ميشود. مولوي در اين حكايت از شيخي ميگويد كه در جوانمردي نام آور بوده و از توانگران وام ها گرفته وهمه را صرف فقيران وبينوايان نموده است. او با اين وام ها خانقاهي نيز ساخته وجمله جان و مال و خانقاه را در راه خدا فدا كرده است. نام اين «شيخ وامي»** درآغاز حكايت شيخ احمد خضرويه ذكر شده ومولوي در طول حكايت ازاوفقط با عنوان «شيخ» ياد ميكند.
شاعر در چهار بيت اول از شيخ ميگويد وسپس به نقل حديثي از پيامبر (ص) ميپردازد :«روزي نيست كه بندگان حق به بامداد درآيند، مگر آن كه دو فرشته از آسمان فرود آيند. يكي ميگويد: خدايا بخشندگان را عوض ده وآن ديگري ميگويد: خدايا مردم زُفت وممسك را تباهي مال ده»؛11
آن انفاق كننده اي كه جانش را قرباني سازد،آنكه مانند حضرت اسماعيل، گلويش را پيش آورد وخود را به مرتبه ی تسليم ورضا رساند، كارد بر گلويش اثري ندارد؛ به همين سبب شهيدان زنده اند ونزد پروردگارشان متنعّم. تو بدان جسم كشته شده، با ديدانكار منگر، زيرا حق تعالي در عوض به آنان جاني داد كه آن جان از غم ورنج وبدبختي در امان است:
«گفت پيغمبر كه در بازارها/ دو فرشته ميكند ايدر دعا /كاي خدا، تو منفقان را ده خلف / وي خدا، تو ممسكان را ده تلف / خاصه آن منفق كه جان انفاق كرد / حلق خود قرباني خلّاق كرد/حلق پيش آورد اسماعيل وار / كارد بر حلقش نيارد كرد كار/
پس شهيدان زنده زين رويند خَوش12 / تو بدان قالب بمنگر گبر وَش /چون خَلَف داد ستشان جان بقا /جان ايمن از غم ورنج وشقا »
ـ حسد كردن حشم بر غلام خاص
اين حكايت از زاويه ديد سوم شخص نقل ميگردد.
حكايت بنده اي كه مقرّب پادشاهي با بصيرت است كه علي رغم قصد وميل حاسدان بر آزار او، از وي حمايت ميكند.
مولوي در ابياتي از اين حكايت به نسبي بودن خير وشر در عالم اشاره ميكند و به ذكر مثال هايي ميپردازد ؛ از جمله : زيبايي حضرت يوسف (ع) مايه ی نشاط جهانيان بود، امّا براي برادرانش بيهوده و مزاحم، چون در برابر او جلوه اي نداشتندو....
همچنين شهادت براي انسان مؤمن، سرآغاز زندگي نوين ديگري است، امّا براي آدم منافق، مردن وپوسيدن است:
« هست بر مؤمن شهيدی زندگي 13 / بر منافق، مردن است وژندگي»
شاعر در بيت بعداين پرسش را مطرح ميكند كه در جهان چه نعمتي است كه گروهي از مردم از آن محروم نباشند ؟ چون پديدههاي جهان همه نسبي هستند، هر نعمتي در جهان موجب خشنودي عدّه اي و ناخشنودي عدّه اي ديگر ميشود. به نظر مولوي كسي كه به غذاي موقّتي ، يعني شهوات روي آورد، مانند كسي است كه دچار مرض گل خواري است ؛ در حالي كه « نور خدا» قوت اصلي بشر است. نور خدا غذاي خواص است وبهره بردن از آن به ابزار و گلو نياز ندارد ؛از اين رو حضرت دوست در مورد شهيدان فرموده كه آنان روزي خور درگاه اويند:
« در شهيدان، يُرزقون فرمود حق 14 / آن غذا را نه دهان بُد نه طبق »
آري! آفتاب از نور عرش تغذيه ميكند و حسود و شيطان ازدود زمين.
مولانا در نهايت ، در این حکایت حسادت را درد بي درمان ميخواند، زيرا حسود لزوماً ميخواهد خورشيد ازلي را نفي كند: « نفي خورشيد ازل بايست او».
ـ انكار كردن موسي عليه السلام بر مناجات شُبان
اين حكايت لطيف از زاويه ديد سوم شخص نقل ميشود. روزي موسي (ع) به چوپاني برخورد كرد كه با بياني ساده، از خدا ياد ميكرد: خدايا تو كجايي كه من خادمت شوم، چارقت بدوزم و سرت را شانه بزنم و... » موسي (ع) باشنیدن اين تعابير بر آشفت و چوپان را سرزنش كرد. چوپان آزرده خاطر و دل شكسته سر به بيابان نهاد،امّا حضرت حق، موسي(ع) را مورد عتاب قرار داد كه بنده ی ما را از ما جدا كردي. تو براي پيوند دادن بندگان به ما آمده اي يا براي گسستن اين پيوند؟ ».
« موسيا آداب دانان ديگرند / سوخته جان و روانان ديگرند»
حق تعالي ميفرمايد: اگر عاشق دل سوخته، سخني خطا گفت، او را خطا كار مدان.اگر شهيد غرق در خون باشد، طبق حكم شرعي نيازي به غسل دادن او نيست، زيرا خون براي شهيدان پسنديده تر از آب است:
« گر خطا گويد ورا خاطي مگو / ور بود پر خون شهيدان رامشو 15/خون، شهيدان را زآب اولي تراست /اين خطا از صد صواب اولي تر است.»
دفتر پنجم
ـ قصّه قوم يونس ...
اين حكايت از زاويه ديد سوم شخص نقل می گردد. شاعر در ابيات پيش از اين حكايت ميگويد اگر تضرّع از صميم قلب باشد، دافع بلا وعذاب ميگردد و به همين دليل قصّه ی مذكور را به عنوان نمونه ميآورد:
هنگامي كه يونس بن متي (ع) قومش را به ايمان فراخواند وآنان نپذيرفتند، خداوند فرمود: به آنان سه روز مهلت بده، اگر ايمان نياوردند،عذاب بر ايشان نازل شود. يونس(ع) اين سخن را به قوم گفت و از ميانشان رفت.
قصّه ی مذكور در مثنوي با اين بيت آغاز ميشود:
« قوم يونس را چو پيدا شد بلا /ابر پر آتش جدا شد از سما»
ابري كه مي غرّيد و با برق خود، سنگ ها را ميسوزاند. اين عذاب شب هنگام نازل شدو قوم يونس(ع) كه بر پشت بام ها بودند، پايين آمدند و سر برهنه به سوي بيابان شتافتند. آنها از نماز شامگاه تا سحر بر سر خاك ريختند و از بس ناليدند، رحمت الهي در رسيد وابرهاي عذاب كنار رفت.
شاعر قصّه ی قوم يونس(ع) را ادامه نمي دهد، زيرا اين حكايت خيلي مفصّل است.
مولوي در بيت پاياني به اين حديث اشاره ميكند كه : «هيچ قطره اي در نزد خدا، محبوب تر از قطره اشكي نيست كه از ترس خداوند ريزد و يا قطره خوني كه در راه خدا ريخته شود.»16
« كه برابر مينهد شاه مجيد/ اشك را در فضل، با خون شهيد»
مولوي در دفتر پنجم، سه حكايت را نقل ميكند كه نه تنها در روايت به هم آمیخته اند، بلكه ارتباط معنايي آنها نيز مورد نظر شاعر بوده است :
حكايت اوّل وصف ضعيف دلي و سستي صوفي سايه پرورده ايست كه با اين توهّم كه در جهاد اكبر مستثني است، به قصد جهاد اصغر به ميدان جنگ ميرود ،امّا با باروبنه و خيمه ميماند و جنگجويان تا صف مقدّم پيش ميروند. آنان پس از پيروزي، سهمي از غنايم را به صوفي ميدهند. صوفي چون در آوردگاه خنجري نكشيده، لطف دوستان را نمي پذيرد ؛ بنابراين آنان اسيري را به او واگذار ميكنند تا سرببرّد و در شمار جنگجويان در آيد. با تأخير صوفي، جنگجويان به جستجو ميپردازند و ميبينند اسير دست بسته روي صوفي افتاده و گلويش را ميجود و او را نيمه جان كرده است ! آنان اسير را ميكشند و بر صورت صوفي آب و گلاب ميپاشند تا از بيهوشي در آيد. چون به هوش ميآيد، دليل را ميپرسند، ميگويد : « همين كه خواستم با خشم سر او را از تن جدا كنم، چنان با هيبت به من خيره شد و سپس چشمش را گرداند كه گويي لشكري در نظرم جلوه كرد، پس بيهوش شدم و بر زمين افتادم. »
جنگجويان به او ميگويند :
« كار هر نازك دلي نبود قتال / كه گريزد از خيالي، چون خيال »
و امّا حكايت دوم ، حكايت عيّاضي رحمة ا... عليه .
اين حكايت از زاويه ديد اوّل شخص نقل ميشود و راوي آن يكي از صوفيان است به نام عيّاضي :من نود مرتبه با تني برهنه به ميدان جنگ رفتم، به اين اميد كه زخمي بردارم. در برابر تيرها برهنه ميشدم تا تيري به من اصابت كند، زيرا اصابت تير بر بدن كه سبب كشته شدن شود، تنها نصيب شهيدان سعادتمند ميشود :
« تير خوردن بر گلو يا مقتلي / در نيابد جز شهيدي ،مقبلي »
بدنم از جراحتهاي جنگ، مانند غربال سوراخ سوراخ شده است ،امّا به شهادت نرسيدم، شهادت كار بخت و اقبال است، نه چالاكي و هوشياري ! سرانجام چون شهادت روزي من نبود، به چلّه نشيني پرداختم :« چون شهيدي روزي جانم نبود/رفتم اندر خلوت و در چلّه زود»
هنگامي كه به جهاد اكبر« مبارزه با نفس امّاره» روي آوردم، روزي صداي طبل جنگ به گوشم رسيد و نفس امّاره مرا آواز داد كه :« برخيز، وقت جهاد است » !
- ميل به جهاد كجا و تو كجا ؟! نفس شهواني از عبادت بيزار است و دعوت تو به جهاد نوعي حيله گري است. راست بگو ؛ و گرنه به تو حمله ميكنم و با رياضتهاي سخت، بر شكنجه ات ميافزايم.
- هيچ كس از حالم خبر ندارد، تو هر روز مرا ميكشي، امّا در جهاد با يك ضربت از اين جسم راحت ميشوم و خلايق نيز مردانگي و ايثار مرا ميبينند.
- اي نفس حقير ! منافقانه زندگي كردي و منافقانه خواهي مرد، عجب موجودي ! دردوجهان به هيچ دردي نمي خوري. من نذر كرده ام تا زنده ام از خلوت بيرون نيايم، زيرا انسان هر كاري كه در خلوت انجام دهد، به قصد خود نمايي نيست :« اين جهاد اكبر است آن اصغر است
17/هر دو كار رستم ست و حيدر ست »
پس از آن راوي خود شاعر است كه با اشاره به صوفي قبلي، او را با عيّاضي مقايسه ميكند. آن يكي نامش صوفي بود، اين يكي هم صوفي، دريغ از اين هم نامی! آن صوفي از زخم سوزني كشته شد، امّا شمشير طعمه ی این یكي است. آن صوفي فقط ظاهري متصوّفانه دارد ،امّا از روح تصوّف بهره اي نبرده بود. صوفيان حقيقي به سبب وجود چنين افراد متظاهري بد نام شده اند :« صوفي آن، صوفي اين، اينت حيف / آن ز سوزن كشته اين را طعمه سيف /نقش صوفي باشد او را، نيست جان / صوفيان بدنام هم زين صوفيان»
مولوي در پايان اين حكايت به صوفي ديگري اشاره ميكند كه بارها به آوردگاه شتافت و بيست مرتبه مجروح شد. او هنگام حمله ی مسلمانان به کفّار، با آنان همراهي مينمود، امّا هنگامي كه آنها ميگريختند، همچنان ميايستاد و پيكار ميكرد. همچنين وقتي زخمي بر ميداشت، آن را ميبست و بار ديگر حمله ميكرد تا بدنش بيهوده با يك زخم از بين نرود ؛ چرا كه دوست داشت زخمهاي متعدّدي بر دارد و سپس بميرد .
وحكايت صوفي سوم،حكايت آن مجاهد كي از هميان سيم ...
اين حكايت از زاويه ديد سوم
شخص نقل ميشود و در واقع با حكايت پيش ارتباط معنايي دارد. مولوي اينجا با ذكر مثالي حكايت صوفي سوم را بار ديگر تكرار ميكند و نتيجه و معاني بلند مورد نظر خويش را در ادامه ميآورد.
آغاز حكايت به اين مثال مزيّن شده است كه شخص چهل درم داشت، او هر شب يك درم به دريا ميافكند تا با اين تأنّي، كار جان كندن بر نفس مجازي دشوارتر گردد .
مولوي اين مثال را چونان حلقه ی
مشترك ميان حكايت صوفي دوم و صوفي سوم به کار ميگيرد و قصّه ی
صوفي سوم را ذكر ميكند كه در واقع تكرار ابيات آخر حكايت پيش است :
« با مسلمانان به كرّ او پيش رفت / وقت فرّاو وانگشت از خصم تفت /زخم ديگر خورد ،آن را هم ببست/ بیست
كرّت رمح و تيراز
وی شكست »
چون بندگان عاشق صادقانه در راه خدا جان ميدهند ،پس صدق جان دادن در راه حق است.
« صدق، جان دادن بود، هين سابقوا 18/ از نُبی بر خوان رجالٌ صَدَ
قوا » 19
از ديدگاه مولوي، هر مرگي به معني شهادت و صدق ايمان نيست، بلكه با چه انگيزه اي مردن، ملاك شهادت است. چه بسا انسان خامی كه ظاهراخونش ريخته شود ؛ در حالي كه نفس امّارةی
او همچنان زنده باشد. اگر قرار باشد هر كس به محض كشته شدن شهيد خوانده شود، آن كافر هم كه با اغراض پليد كشته ميشود، به مقامي والا دست مييافت. در مقابل بسا كساني كه نفس امّاره ايشان در دنيا مرده است. اينان اگر چه زنده اند، امّا واقعا ً شهيدند و شهادتشان مقبول درگاه الهي است :
« گر به هر خون ريزيي گشتي شهيد / كافري كشته،بُدي هم بو سعيد /اي بسا نفس شهيدمُعتمد/مرده در دنيا چو زنده ميرود »
مولوي در مواردي از واژه ی«شهيد »، نه به معناي خاص كه به معناي مقتول استفاده ميكند ،مانندداستان آن کنیزک که...، در دفتر پنجم ، و نیز « رجوع کردن بدان قصّه کی شاه زاده زخم خورد از خاطر شاه...» ، در دفترششم ،که ادامه ی حکایت دژهوش ربا است و درموردشاهزاده ای که چون مورد عنایت شاه چین قرار می گیرد ، دچارغرور می گردد وسرانجام با تير شاه به قتل ميرسد :«شکرمی کردآن شهیدزردخد/ کان بزد برجسم وبرمعنی نزد» .
در مجموع با توجّه به حكايات و ابيات مذكور، به اين نتيجه ميرسيم كه مولوي شهادت را روزي سعادتمندان ميداند كه هر كسي نمي تواند فقط با چالاكي و هوشياري بدان مرتبت دست يابد. از نظر او شهادت مايه ی كمال و بقاي جاوداني انسان ها ست ؛ از اين رو براي اثبات سخنش به آيات قرآني استناد ميجويد كه شهدا روزي خورد گاه حضرت حقّند و بدانچه پروردگار از لطف خويش نصيب آنان نموده، شاد مانند ؛ هر چند منافقان اين به حق پيوستگي و مقام خاصّ شهدا را درك نمي كنند و آن را انكار مينمايند. شهادت مرتبه اي عالي ومقياس برتري است كه تنها ميتوان اشكي را كه صادقانه از خوف خدا ريخته ميشود، با آن برابر دانست.
مولانا از ديدگاه عرفاني در حكايات گاه رستن عارف از تمام نفسانيّات و تعلّقات دنيوي و رسيدن به مرتبه ی فنا را در نظر داردو گاه شهادت از روي اخلاص در ميدان نبرد كه هردو مقدّمه ی بقاي جاوداني اند. اولي (پيكار با نفس امّاره) جهاد اكبر است ودومي جهاد اصغر ؛ هر چند هر دو پيكار، كار آزاداندیشان عالی همت است نه دون همتان كوته دست، امّا تنها فناي جسم وصورت ظاهري ملاك شهادت نيست، بلكه انگيزه ی انسان از جهاد مهم است كه عاري از هر گونه غرض ورزي، ريا كاري وغرور باشد.
پي نوشت ها:
1.آل عمران /169.
2. مرتضي مطهّري، قيام وانقلاب مهدي به ضميمه ی شهيد، انتشارات صدرا، 1389ق، ص76.
3. بقره/154.
4. عليرضا بري يزدي، الحكمت الظاهره، ترجمه ی محمّدرضا انصاري همداني، مركز چاپ ونشر سازمان تبليغات اسلامي، 1372، صص 351-352.
5.همان، ص 351.
6.مرتضي مطهّري، همان،84.
7.محمّد دشتي، ترجمه ی نهج البلاغه، افق خرداد، قم:1379ش، ص 75.
*زاویه دید ، نمایش دهنده ی شیوه ای است که نویسنده به کمک آن مصالح و مواد داستانی را به خواننده ارائه می کند و در واقع رابطه ی نویسنده را با داستان نشان می دهد. هر داستانی باید گوینده ای داشته باشد که موضوعی را نقل می کند ، این نقل موضوع ممکن است به شیوه ی اول شخص یا دوم شخص صورت بگیرد . بنگرید به : ( میرصادقی ، جمال و میرصادقی ، میمنت : واژه نامه هنر داستان نویسی ، کتاب مهناز، تهران 1377) ، صص 156-159.
8.بديع الزّمان فروزانفر، احاديث مثنوي(تهران. مؤسّسه انتشارات امير كبير، 1370)، ص38.
9.آل عمران/169و170.
10.اعراف/172.
** شيخ وامي سالها اين كار كرد/ مي ستد، مي داد همچون پاي مرد
11.بديع الزّمان فروزانفر، همان، ص22.
12.آل عمران/169؛ بقره/154.
13.آل عمران/169.
14.همان.
15.بديع الزّمان فروزانفر،همان ص59.
16.همو،ص.162
17.همو،ص14.
18.حديد/21.
19.احزاب/23.
منابع :
- جعفری ، محمّد تقی . تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی جلال الدّین محمّدبلخی ، چاپ دهم ، 15 جلد ، انتشارات اسلامی ، تهران 1363.
- جلال الدّین محمّد بلخی . مثنوی معنوی ، مطابق نشخه ی تصحیح شده ی رینولدنیکلسون ، چاپ اول ، انتشارات بهنود ، 1373.
- دشتی ، محمّد . ترجمه ی نهج البلاغه ، افق خرداد ، قم 1379.
- زمانی ، کریم . شرح جامع مثنوی ، چاپ بیست و سوم ، 7جلد ، انتشارات اطلاعات ، تهران 1386.
- صابری یزدی ، علیرضا . الحکمت الظاهره ، ترجمه ی محمّد رضا انصاری همدانی ، مرکزچاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی ،1372.
- فروزانفر ، بدیع الزّمان . احادیث مثنوی ، چاپ پنجم ، انتشارات امیرکبیر ، تهران ، 1370.
- مطهّری ، مرتضی . قیام و انقلاب مهدی به ضمیمه ی شهید ، انتشارات صدرا ، 1389ق.
- میرصادقی ، جمال و میرصادقی ، میمنت : واژه نامه هنر داستان نویسی ، چاپ اول ، کتاب مهناز ، تهران 1377.
یزدفردا
- نویسنده : یزد فردا
- منبع خبر : خبرگزاری فردا
پنجشنبه 27,فوریه,2025